تبليغاتX
بحث آزاد

دلم ازغربت ایام گرفت

دل من با گریه هاش پامی گرفت

غصه ها از دوری تو،تو دلم جا می گرفت

دل خالی من ،از عشق تومعنا می گرفت

این روزا، روزای بی تو بودنه

فصل بی عشقی وبی تو مردنه

حالا من تنهای تنها تواین فصل قریب

گم شدم تو خاطرات چند سال قدیم

اون روزا که بودی در کنار من

می نشستیمو میگفتیم که چکار کنیم برای هم

حالا من میگم کمی از اون روزا

روزای عاشقی وعشق شما.

وقتی که کسی تو قلبته حاظری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا روبخاطر اون میزنی

خیلی چیزا رو میشکنی تا دل اونو نشکنی

حاظری قلب توباشه پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاظری هر چی دوست نداشت بخاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاظری مسخرت کنن تمام ادمای شهر

اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

حاظری که بگذری از شهرت واسم وابروت

حاظری هر چی بشنوی حتی اگه سرزنشه

بخاطراون کسی که برات خیلی با ارزشه

 حاظری هرکی جزاونوساده فراموش بکنی

پشت سرت هرچی میگن چیزی نگی گوش بکنی

حالا بیا این  روزارو از اون روزا جداکنیم

روزای بی تو بودنت از بودنت سوا کنیم

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

تو رفتی و حالا دیگه اون ور دنیا خونته

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیونته

تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

حالا که من تنهاشدم قدر چشاتومی دونم

ولی نمیشه کاری کردهمیشه تنها می مونم

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه

راه دوتاپرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 18:50  توسط مجتبی  | 

پاییز را دوست دارم ...عکس هایی از طبیعت زیبای پاییز




به خاطر غریب و بی صدا امدنش...

رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش...

خش خش گوش نواز برگ هایش...

صدای نم نم باران های عاشقانه اش...

پاییز را دوست دارم.... به خاطر رفتنش

خیس شدن زیر باران های پاییزی...

بوی مست کننده خاک باران خورده

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 10:44  توسط مجتبی  | 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....

از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:49  توسط مجتبی  | 

رابطه ها زمانی زیبا می شود که برای یاد کردن هیچ دلیلی جز دلتنگی نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:37  توسط مجتبی  | 

عشق را دوست دارم
اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........قول می دم که خیلی ساکت باشم اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم اما.....................اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد..........سریع به دیدنم بیا حتمآ بهت احتیاج دارم

 

 

یک

 پنجره برای دیدن


یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن


یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی


در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد


و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ


یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را


از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم


سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد


و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا


خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد


یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت


*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*


*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*


*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*


*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*


*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*


*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*


*ـــــــــــــــــــــــــــــ*


*ــــــــــــــــ*


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 15:47  توسط مجتبی  | 

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم


همانقدر که اشتباه میکنیم تفکر نمیکنیم


همانقدر که عیب میبینیم برطرف نمی کنیم


همانقدر که از
 رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم


همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم


همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم


همانقدر که می گریانیم شاد نمیکنیم


همانقدر که ویران میکنیم آباد نمیکنیم


همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمی بخشیم


همانقدر که دور
 میشویم نزدیک نمی کنیم


همانقدر که آلوده میکنیم  پاک نمیکنیم


همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمیکنیم؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 15:27  توسط مجتبی  | 

نامه ایی به مقصد نور …

سلام خدا جون …

میدونم ازم دلخوری ، میدونم  چند وقته بهت سر نزدم ، میدونم چند وقته فراموشت کردم !

خدا جون میخوام واست از دلتنگیم بگم ، میدونم مثه همیشه سنگه صبورمی ..

دلم خیلی گرفته ، این بار نه از دور و بریهام ، نه از دنیا ، از خودم !!

یه مدته حضورت توی لحظه های بودنم احساس نمیشه !

یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده !

یه مدته از گناه ابایی ندارم !

یه مدته دیگه از سنگینی نگاهت شرم ندارم !

یه مدته توی مرداب زندگی غرق شدم !

یه مدته بنده ی ناسپاس شدم !

یه مدته مغرور شدم !

خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه !

یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه !

اظطراب از فاصله ی افتاده بین من و تو

خدا جون … تو کمکم کن !!

نزار از تو تهی بشم ، نزار با نبودنت بمیرم !

     دستمو بگیر، کمکم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 22:38  توسط مجتبی  | 

رد پای خدا

همراه خدا خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:35  توسط مجتبی  | 

توی خلوت پر از همهمه, که صدایی به صدات نمیرسه
اگه میتونی منو دعا بکن, من که دستم به خدا نمیرسه

آسمونا ارزونی پرنده ها, جای آسمونا یه قفس بده
همه ی دار و ندارمو بگیر, هر چی بودمو دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید, من هزار و یک شبه معطلم
تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم

چرا دنیا با تمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت؟
پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو توو دلم گذاشت

سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق میکنم
دارم از ثانیه ها سیر میشم, دارم از دوری تو دق میکنم

پشت خنده های مصنوعی من, دل به این بغض گلوشکن بده
روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده

گم شدم توی شبی که خودمم, شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی, آخه هیشکی مث تو منو دوس نداره

لک زده دلم واسه یه همزبون, شیشه ی دل همه سنگ شده
میدونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 19:21  توسط مجتبی  | 

در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز به وجود آمده کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن . بامعذرت خواهی از تمام خوانندگان دختر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

۱ـ روش کوزه ای : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی … چرا ظرف مرا بشکست لیلی

 

نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

 

۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن می کنی شکلات بین مردم تقسیم می کنی تا مرد آرزوهات بیاد.

 

نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع می تونین فانوس هم روشن کنین .

 

۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی می تونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم می پری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه .

 

نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

 

۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده می کنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی می کنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه .

 

نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !

 

۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بیست کلاس می شی بالاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی .

 

نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.

 

۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که می تونی شرکت می کنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه .

 

نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

 

۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت می کنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بالاخره یه شوهر گیرت بیاد .

 

نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .

 

۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر می داری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک می کنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب می کنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی .

 

نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین

 

۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو می گیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش… (س ان س ور ) می گیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه. البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.

 

نتیجه گیری : در تعهد نامه کلانتری حتما مقدار مهریه را ذکر کنین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:53  توسط مجتبی  | 

داستان اول : هوشمندانه سوال کنید 

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:

«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد:

«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم

»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.

»ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !





داستان دوم : مادر …..

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن

با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .


داستان سوم : اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :

جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:36  توسط مجتبی  | 

هر بامداد آهویی از خواب بر میخیزد و میداند که از تند ترین شیر

باید تندتر بدود ، وگرنه کشته خواهد شد

هر بامداد شیری از خواب بر میخیزد و میداند ار تند ترین آهو

اید تند تر بدود ، وگرنه از گرسنگی خواهد مرد

فرقی ندارد آهو باشی  یا شیر ، آفتاب که برمیآید آماده دویدن باش . . .

ღ♥ღ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:9  توسط مجتبی  | 

 

مثل کبریت کشیدن در باد

                دیدنت دشوار است

من که به معجزه عشق ایمان دارم

                  می کشم اخرین کبریتم را

هر چه شد باداباد!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 22:54  توسط مجتبی  | 

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:59  توسط مجتبی  | 

 
خدايا...ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟
 
ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟
پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ؟
 
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ...؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ . . .؟
 
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟
ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟
 
جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ! ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻼً ؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:33  توسط مجتبی  | 

http://photos.igougo.com/images/p403855-Sarasota-Romantic_sunset_walk_in_Sarasota.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 23:12  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 18:43  توسط مجتبی  | 

یک نفر آمد صدایم کرد و رفت

با صدایش آشنایم کرد و رفت

نوبت تلخ رفاقت که رسید

ناگهان تنها رهایم کرد و رفت !



http://hadi4327.persiangig.com/c.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 20:36  توسط مجتبی  | 

بیچاره قلوه سنگی که از دست کودکی به سوی پرنده ای رها میشه !!!

مونده بال پرنده رو بشکنه یا دل کودک رو ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 20:22  توسط مجتبی  | 

روزه ی هجر تو از تاب بینداخت مرا

کی شود با رطب روی تو افطار کنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 20:20  توسط مجتبی  | 

وقتی از دنیا و آدمهاش خسته و نا امید شدی

برو به کوه و داد بکش ...

آیا باز هم امیدی هست ؟

اونوقته که جواب میشنوی :

" هست ، هست ، هست "

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 20:19  توسط مجتبی  | 

افلاطون میگه :

اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ...

درست مثل کار چشم که دیدنه ...

ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 21:39  توسط مجتبی  | 

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:41  توسط مجتبی  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:28  توسط مجتبی  | 

دنیا را میدهم برای لبخندت ،

هراسی نیست

شاد که باشی دنیا دوباره از ان من است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 22:17  توسط مجتبی  | 

شاید نشود به گذشته بازگشت ویک آغاز زیبا سا خت ولی میشود هماکنون آغاز کرد و پایانی زیبا ساخت.     /شکسپیر/
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 23:14  توسط مجتبی  | 

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بکذرد و قلبها گرامیتر از آن هستند که بشکنند آنچه که از روزکار به دست میاید به خنده نمی ماند وآنچه که از دست رود با گر یه جبران نخواهدشد فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 22:58  توسط مجتبی  | 

(دلتنگی) حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش رامیکند
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 22:50  توسط مجتبی  | 

خوشا به حال مسافر کشان راه آزادی که آزادانه فریاد میزنند          آزادی....آزادی 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 22:39  توسط مجتبی  |